| ویکی پدیا فارسی

چگونه می توان به لحظه ای محو شد؟!

چگونه می توان تمام لحظه ها و ثانیه ها و بودن های دیروز

در امروز و فردای تو گم شود؟!

و چگونه دلی سیمانی

با دستانی ظریف

قلب ساده لوح مردی را ویران می کند!

و اشکهایش؟!

اشکهایش مدت هاست که منتظر آغوش تو اند!

که آغوشت را

اندازه ی تمام این سالها

اندازه ی تمام گریستن ها بدهکاری

بدهکاری!

برای تمام این ویرانی ها

و برای آرامشی که این روزها دیگر میسر نمی شود

مگر به گوری خاموش

به خاکی سرد!

و مرگ

و مرگ

و مرگ!

و مرگ تاوان کدام اشتباه من بود؟!

چگونه می توان بود و اما دیگر زنده نبود؟!

هوم

یا که این رسم مردم امروز است؟!

قلبی را به عشق زنده کنند و

به یک فاصله

با نگاهی خیره و دستانی سرد

بمیرانند...!